حكيم ابوالقاسم فردوسى
800
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ور آنجا نخواهيد فرمان رواست * همه شهر ايران پيش شماست دل خويش را پر مدارا كنيد * مرا در جهان نام دارا كنيد سوى روشنك همچنين نامهيى * ز شاه جهاندار خود كامهيى نخست آفرين كرد بر كردگار * جهاندار و دانا و پروردگار دگر گفت كز گوهر پادشا * نزايد مگر مردم پارسا دلاراى با نام و با راى و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم پدر مر ترا پيش ما را سپرد * و زان پس شد و نام نيكى ببرد چو آيى شبستان و مشكوى من * ببينى تو باشى جهانجوى من سر بانوانى و زيباى تاج * فروزندهء ياره و تخت عاج نوشتيم نامه بر مادرت * كه ايدر فرستد ترا در خورت بآيين فرزند شاهنشهان * بپيش اندرون موبد اصفهان پرستنده و تاج شاهان و مهد * هم آن را كه خوردى ازو شير و شهد بمشكوى ما باش روشن روان * توى در شبستان سر بانوان هميشه دل شرم جفت تو باد * شبستان شاهان نهفت تو باد بيامد يكى فيلسوفى چو گرد * سخنهاى شاه جهان ياد كرد [ پاسخ دلاراى به نامهء اسكندر ] دلاراى چون آن سخنها شنيد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد ز دارا ز ديده بباريد خون * كه بد ريخته زير خاك اندرون نويسندهء نامه را پيش خواند * همى خون ز مژگان برخ بر فشاند مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت * سخنهاى با مغز و فرّخ نوشت نخست آفرين كرد بر كردگار * جهاندار دادار پروردگار دگر گفت كز كار گردان سپهر * كزويست پرخاش و آرام و مهر همى فرّ دارا همى خواستيم * زبان را بنام وى آراستيم كنون چون زمان وى اندر گذشت * سر گاه او چوب تابوت گشت ترا خواهم اندر جهان نيكوى * بزرگى و پيروزى و خسروى بكام تو خواهم كه باشد جهان * برين آشكارا ندارم نهان شنيدم همه هرچ گفتى ز مهر * كه از جان تو شاد بادا سپهر ازان دخمه و دار و ز ماهيار * مكافات بد خواه جانوشيار چو خون خداوند ريزد كسى * بگيتى درنگش نباشد بسى دگر آنك جستى همى آشتى * بسى روز با پند بگذاشتى نيايد ز شاهان پرستندگى * نجويد كس از تاجور بندگى بجاى شهنشاه ما را توى * چو خورشيد شد ماه ما را توى مبادا بگيتى بجز كام تو * هميشه بر ايوانها نام تو دگر آنك از ورشنك ياد كرد * دل ما بدان آرزو شاد كرد پرستندهء تست ما بندهايم * بفرمان و رايت سر افگندهايم درودت فرستاد و پاسخ نوشت * يكى خوب پاسخ بسان بهشت چو شاه زمانه ترا برگزيد * سر از راى او كس نيارد كشيد